| Jonamoos Browser (Anti Filter) |
|
|---|
|
سلام
واقعا برای این دولت متاسفم .حتما وب گردی می کنید . نمی دوونم این خبر هم به شما رسیده یا نه .چند روز پیش سیستم بلاگفا و پرشین بلاگ فیلتر شدن و هیچ کدوم از وبلاگ هایی که با این سیستم ها ساخته شده بودن هم باز نمی شد. حالا هم که وبلاگها از فیلترینگ در اومدن .افتادن به جونه اون دسته وبلاگهایی که طرفدار اصلاحات هستند. به این ۲ تا سیستم بلاگفا و پرشین بلاگ اخطار داده شده که خود مسئولانشون این گونه وبلاگ ها رو مسدود کنند دیگه چقدر در منگنه قرار بگیریم. قضاوت با شما . نوشته شده در تاريخ 2009/9/25 توسط vahid
| شرط بندی "میلو"دختر جوان 21ساله،یک هفته تمام آن فرو.شگاه بزرگ را که شعبه یکی از فروشگاههای زنجیره ای بود،زی نظر گرفت.اعتبار این فروشگاه به تبلیغش بود؛"اگر از فروشگاه ما دزدی کردید جایزه دارید"! و همین تبلیغبو که باعث شد "میلو"که دانشجو بود و فرزند یک خانواده پولدار و معتبر ،با یکی از همکلاسی هایش به نام "آنستازیا"شرط بندی کند. "آناستازیا"که بر خلاف دوستش دارای خانواده فقیری بود،هر از گاهی که می توانست از مغازه ها جنس کش می رفت!تا اینکه "میلو"به او گفت:"اگر راست میگی از این فروشگاه جنس بلند کن.""آناستازیا"هم پاسخ داد:"اگر تو جراتش رو داری این کارو بکن تا من تمام جزوهای این ترم رو برایت بنویسم" و "میلو "که شاگرد تنبلی هم بود شرط را پذیرفت، چرا که مطمئن بود برنده خواهد شد؛زیرا همه نگهبانان فروشگاه او را که دختر یکی از اعضای هیات مدیره فروشگاه بود می شناختند و امکان نداشت به او شک کند.ضمن اینکه قرار بود اگر مچش باز شد،در قبال 500دلاری که جنس بلند کرده، عین آن مبلغ را هم به "آناستازیا"بپردازد! سرانجام روز موعد فرا رسید و در حالی که "آناستازیا"چند قدم عقب تر راه می رفت، "میلو"داخل فروشگاه راه افتاد و حدود 500دلار جنس برداشت و بدون اینکه به صندوق برود ،با اعتماد به نفس بالایی از نگهبانان جلو در خروجی خداحافظی کرد و هنوز چند قدم توی خیابان برنداشته بود که ناگهان یک نفر صدایش کرد؛ مرد جوانی که خود را مامور مخفی فروشگاه معرفی کرد، ساکهای خرید "میلو" را از دستش گرفت و گفت: "فقط به خاطر اعتبار پدرتونه که پلیس را خبر نمی کنم!" "میلو" که ترسیده و بغض کرده بود، با عجله تشکر کرد و از مرد دور شد،بعد هم آنقدر از نریختن آبرویش خوشحال بودکه بلافاصله 500دلار را به "آناستازیا" داد و رفت... ساعتی بعد در یکی از خانه های جنوب شهر،در حالی که "آناستازیا" بابت دو برج اجاره عقب افتاده خانواده شان 350دلار به صاحبخانه داد و پدر و مادرش را خوشحال کرد، داخل اتاق نیز برادرش داشت 500 دلار جنسی را که مال فروشگاه زنجیره ای بود میان خواهر و برادران کوچکش تقسیم می کرد. نوشته : آلیسیا گیفورد نوشته شده در تاريخ 2009/8/9 توسط vahid
| خدا و زن خدا آسمون رو آفرید گفت قشنگه دریا رو آفرید گفت قشنگه زمین رو آفرید گفت قشنگه مرد رو آفرید گفت قشنگه زن رو آفرید گفت اشکال نداره آرایش می کنه نوشته شده در تاريخ 2009/7/28 توسط vahid
| میدونید اولین نفری که از واژه اوسکل استفاده کرد کی بود ؟!
داستانش اینه: آورده اند که روزی آدم و حوا در خانه خود نشسته بودن که ناگهان صدایی از در برخاست و بلا فاصله حوا گفت: کیه ؟؟؟؟؟ در همین حین آدم رو به او کرد و گفت: آخه اوسکل به غیر از من و تو کی توو این دنیا هست؟؟
پس نتیجه میگیریم که مشکل دخترها ریشه تاریخی داره و یک مشکل نو نیست. نوشته شده در تاريخ 2009/7/28 توسط vahid
| بهشت و جهنم یک سامورایی خشن که به کشتن به خاطر هیچ معروف بود،روزی سر راهش به ملاقات یک پدر روحانی رفت و گفت:بهشت و جهنم را که شما می گویید می توانم به راحتی نشان بدهم؛اگر با شمشیرم به شما بزنم،یعنی جهنم! اگر به شما زخم نزنم،یعنی بهشت! حالا بهشت و جهنم شما چیست؟ پدر روحانی سری تکان داد و گفت:<<من با ابلهی چون تو حرفی ندارم>> سامورایی خشن عصبانی شد و چشمانش را خون گرفت و روحانی ادامه داد:<<این یعنی جهنم که نتوانی جلو عصبانیت خودت را بگیری....>> سامرایی که متوجه منظور پدر روحانی شد زد زیر خنده،پدر روحانی نیز پاسخ داد . <<و این یعنی بهشت که به خوبی های روزگار بخندی!>> نوشته:اسیرا کوروزو(ژاپن) نوشته شده در تاريخ 2009/7/28 توسط vahid
| جشن سن خوزه آن روز جشن <<سن خوزه>> در شهر والنسیا از همیشه باشکوه تر برگزار می شد و من نیز مانند هزاران توریستی که سعی می کنند خود را در روز این جشن سنتی و با شکوه به اسپانیا و شهر والنسیا برسانند،در گوشه ای ایستاده و مشغول تماشا بودم .جالب ترین قسمت این جشن آن بود که مردم شهر عروسکهای چوبی را که یک سال صرف ساختنش کرده بودند،درون آتش می انداختند تا بسوزد. یک زن فرانسوی با تعجب پرسید<<آخر این کار چه معنی دارد که این مردم انجام می دهند؟>> در این لحظه یک کشیش پیر رو به زن فرانسوی گفت: <<معنی اش این است که تا امروز هر چه بودیم تمام شده و از فردا باید انسانی متفاوت باشیم.آری دخترم،ماعروسکهای سال قبلمان را می سوزانیم تا باور کنیم که از فردا می توانیم زندگی متفاوتی را آغاز کنیم.>> نوشته:پائولو کوئیلو نوشته شده در تاريخ 2009/7/27 توسط vahid
| وجود خدا آلفردو به آرایشگاه محلشان رفت و طبق معمول با آگوستینو به بحث همیشگی درباره وجود خداوند پرداخت.بحث تا جایی پیش رفت که مرد آرایشگر روزنامه را باز کرد و خبری را که نوشته بود؛ <<سالی چند میلیون نفر از گرسنگی می میرند>> به دوستش نشان داد و گفت: <<حالا چی میگی آلفردو؟>> اگه خدا خداوند وجود داره چرا این مدم بی گناه باید بمیرند؟ <<آلفردو هر چه فکر کرد پاسخی نیافت،سکوت کرد تا آگوستینو – که احساس پیروزی می کرد – شروع به اصلاح موهایش بکند.در همین حال آلفردو پیرمرد ولگردی را گوشه پیاده رو دید با مو و سبیل بلند که پیدا بود سالهاست به آرایشگاه نرفته.>> درهمین حال فکری کرد و بلافاصله گفت: << به نظر من هیچ آرایشگری در دنیا وجود نداره!>>آگوستینو با تعجب گفت:<<منظورت چیه رفیق>> و آلفردو پیرمرد ژنده پوش را نشان داد و گفت:<<اگر آرایشگریوجود داشت،این مرد نباید با چنین مو و ریش بلندی در خیابانها راه می رفت...>> آرایشگر خندید و به دوست قدیمی اش گفت :<<این چه حرفیه دوست من...وقتی آن مرد خودش به سراغ من نمیاد،نمی توانی بگویی من وجود ندارم...>> در همین حال آلفردو خندید و گفت:<<احسنت دوست من>> سپس خبر روزنامه را به آگوستینو نشان داد و اضافه کرد:<<من هم درباره خداوند همین را می گویم؛وقتی ما آدم ها او را فرموش کرده ایم،آیا اگر بلایی سرمان بیاید باید منکر او شویم؟>> آگوستینو سکوت کرد . نوشته:ماندو ریوژی(کلمبیا) نوشته شده در تاريخ 2009/7/27 توسط vahid
| چرا خدا آن بالاست در همان زمانی که من و <<آلیغ>> دانش آموز بودیم و درس می خواندیم – مخصوصا سال آخر دبیرستان – او که در خانواده ای خوشگذران و در حقیقت عیاش بزرگ شده بود،گاهی اوقات مباحث کفرآمیزی را مطرح می کرد.البته اگر به زبان شوخی می گفت بچه ها فقط غرولند می کردند،اما گاهی اوقات که جدی به اعتقادات مذهبی ما توهین می کرد،بچه های کلاس – که اکثر مانند من روستاهای اطراف استانبول به آن دبیرستان بزرگ می آمدند- همگی به طرفش هجوم می بردند و حتی یکی ، دو بار توسط بچه هایی که به مسلمان بودنشان افتخار می کردند،کتک هم خورد! از آن پس تا امروز 5سال گذشته،اما <<آلیغ>> که حالا دانشجی <<هوا- فضا>> در آلمان است فقط تابستان ها به ترکیه بر می گردد،از بین آن بچه ها فقط با من رفاقتش را حفظ کرده و تا به من می رسد شروع به کفرگویی می کند. یک روز که داخل پارک نشسته بودیم و مردی رفتگر داشت برگها را جارو می زد،<<آلیغ>> به من گفت:<<ببین سلمان، من میگم خدای شما چطور خداییه که ما هر وقت بخواهیم با او حرف بزنیم،باید بالای سرمان را نگاه کنیم؟چرا خداوند نباید کنارمان باشد؟>> <<آلیغ>> که می دانست من شاگرد بزاز نمی توتنم جواب سوالات یک دانشجوی <<هوا- فضا>> را بدهم،وقتی سکوتم را دید،از روی غرور لبخندی زد و گفت:<<چیه رفیق کم آوردی؟>> در این لحظه مرد رفتگر رو به من گفت :<<بهش بگو خداوند به این دیل بالاتر از ما آدمهاست، که هر وقت دید یکی از بنده هاش زمین خورد،دستش رو بگیره و بلندش کنه >>! من به پیرمرد رفتگر نگاه کردم،اما ،<<آلیغ>> چه گریه ای سر داد! نوشته:یوسف نعمان خان(ترکیه) نوشته شده در تاريخ 2009/7/26 توسط vahid
| |